تبليغاتX

JavaScript Codes نـدای درون
نـدای درون
تحــليلی - روانشــناسی- فلســـفي
درگیری بزرگ

مغزانسان نیاز دارد  یک درگیری بزرگ داشته باشد که بقیه ی درگیری ها با آن سنجیده شوند و به این ترتیب هر چیز در جای خود قرار گیرد.اگر چیزی که در جای این هدف(درگیری بزرگ)قرار می گیرد ذاتش بزرگ نباشد انسان را از تعادل خارج می کند.اگر این درگیری بزرگ( هدف) وجود نداشته باشد  خلا جای آن را می گیرد و مجددا انسان از تعادل خارج می شود و شروع می کند به{ اصطلاح} گیر دادن به چیزهای بی اهمیت تا آنها را بزرگ کند تا اینکه این خلا پر شود بنابراین  سعی کنید اهداف عمیقی داشته باشید که هیچ وقت تمام نشوند.شما نیاز دارید مرکز مغزتان که بسیار بزرگ هم هست پر بماندِ حتی اگر هیچ وقت این اهداف تحقق نیابد. 

                              کلام آخرین من در این وبلاگ :

یاد گرفتم انتظار و توقع بالا از کسی نداشته باشم.تا بوده همین بوده.......حالا اگه یه سری انسانهایی  استثنا این وسط تولید شدند دلیل نمی شود که بقیه هم استثنا باشند...

کسی در قبال من مسئولیتی ندارد.من هم در قبال کسی مسئولیتی ندارم ! حداقل حالا دیگه ندارم!  خیلی ها دوست ندارند خیلی چیزها باشند...به من ربطی ندارد.من وکیل کسی نیستم.

همه ی مردم به یک اندازه نمی فهمند.یعنی خودشان نخواسته اند بفهمند.نمیشود با همه جنگید!

زندگی از نظر همه یک  معنی ندارد.برداشت من از زندگی معیار نیست.هر کس که مثل من فکر نکند دلیل نمیشود  که اشتباه فکر می کند !

هر چقدر کنج تر باشم.سریعتر و راحت تر جلو می روم.ترجیح میدهم  تا آن جا که امکان دارد افکارم مال خودم باشد.

 خیلی چیزها رو زمان ثابت می کند هرچند شاید یک زمان کمی دورتر...!

مطالبی که اینجا نوشتم اول از همه به درد خودم می خوردند آخه اینجا فلوچارتم بود ..

من در اوایل دوران ادراکم (البته ادعا نمی کنم که الان هم چیززیادی می فهمم) روی فکر دیگران فکر میکردم.یعنی خودم اصلا هیچ فکری نداشتم.ولی بعد از یک مدت خودم فکر کردم.حیف که خیلی دیر تصمیم گرفتم که خودم فکر کنم....چون خیلی چیزها رو از دست داده بودم.....

می خواهم که عقایدم به من تحمیل نشده باشد.هر چند که می دانم ۱۰۰٪ ممکن نیست... ولی سعی کردم آن قسمت هایی را  که فکر می کنم تحت تاثیر اجتماع و خانواده شکل گرفته پیدا کنم؛ رویشان فکر کنم و تصمیم بگیرم عقیده ی من بماند یا نه! ولی چند تا سوال مطرح شد: از کجا معلوم تصمیمی که می گیرم درست باشد و یا  نه؛ ویا اینکه تا به درستش برسم به ضررم تمام  نشود؟ به نظرم عقایدم تا چند سال پیش همه اش تحمیل اجتماع و خانواده بوده مثل اینکه خانواده و اجتماع موج بودند  و من سنگریزه ! اگر اینگونه باشد در واقع من یک سنگریزه بودم  تو ی دریا یا توی  ساحل که هرموجی که  بلند می شد بهش می خورد ! و یا اینکه گزینه ی سومی وجود دارد ؛ فکر می کنم اینجور اندیشه ها کمی هم  به ذات وخمیر مایه ی اولیه هر کسی ربط دارد .آخه از اول که من در حال خودسازی نبودم  چون خیلی از کارهایم تک گزینه ای بوده یا گزینه های محدودی در ذهنم وجود داشتند  و بعد من یک  تصمیمی رو می گرفتم ! ولی حالاخیلی وضعیت فرق کرده و برایم مهمه که جواب سوالاتم رو پیدا کنم اما نه از جنس جواب های تحمیل شده !

بدون این فلسفه که الان فقط مال خودمه داشتم دنیا رو از پشت یک شیشه کدر نگاه می کردم.چشمام فقط یه سری انعکاس رو می دید.ولی حالا شیرجه زدم توی آن شیشه و شکستمش.مهم نیست چقدر زخمی شدم.حالا دیگه پشت شیشه ام. ولی آیا واقعا پشت شیشه ام ؟؟ نه؛  هنوزنه!  هنوز دارم شیرجه میزنم. آیا واقعا این شیشه غبارگرفته و حائل رو شکسته ام ؟؟؟ نه؛ هنوزنه... اما یک  چیز رو مطمئن هستم : زخم هایی که برداشته ام  حقیقی هستند اما   این زخمی شدنها برایم  مهم نیستند...مهم آن درگیری بزرگ و شکسته شدن شیشه کدر و جاهلانه است...

و در نهایت اینکه :

بیزارم از آن کهنه خدایی که شماها دارید       هر روز مرا تازه خدایی دگر آید 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:40  توسط آزاد انديش | 
انسان فلسفی

هر کس، چه با سواد باشد چه بی سواد ، چه کارمند ساده باشد چه فرمانده لشگر ، چه شهروند باشد چه حاکم، به معنی واقعی کلمه، یک فیلسوف است. انسان بودن و داشتن مغز و سلسله اعصابی توسعه‏یافته، او را در موقعیتی قرار می‏دهد که چاره‏ای جز فکر کردن ندارد. تفکر نیز جواز ورود به فلسفه است...

جهانی که ما در آن زندگی می‏کنیم، ما را راحت نخواهد گذاشت. این جهان، مدام ما را تهییج می‏کند، با مسائل خود به مبارزه می‏خواند، و از ما می‏خواهد که یا عاقلانه رفتار کنیم و یا آماده باشیم که توسط نیروهای موجود در آن منهدم شویم. در چنین مقطعی است که تجربه‏ی انسان‏ها متولد می‏شود؛ اشتیاق‏ها و خوشنودی‏ها، دردها و لذت‏ها، حسرت‏ها، احساسات، صداها، و نظایر آن.

ما طبیعتاً نمی‏توانیم با مشتی تجربه‏های نامربوط، که به طور اتفاقی در سراسر زندگی پراکنده‏اند، احساس رضایت کنیم. بایستی تجربه‏های خود را برداریم و آن‏ها را در الگویی به هم پیوند بزنیم و از مجموعه‏شان «کلیتی» بسازیم که کم و بیش، راضی‏کننده باشد. این الگو و این کل است که فلسفه‏ی ما را تشکیل می‏دهد.

بنابراین، فلسفه‏ی شما، در واقع معنایی است که شما برای جهان قائلید. این فلسفه، در حقیقت پاسخی است که به سؤال «چرا» می‏دهید. بعد از این که تجربه‏های خود را در یک کل، به هم پیوند دادید، و پس از این که آن‏ها را به طرزی مناسب به هم مربوط ساختید، نظرتان را راجع به دنیا این‏چنین بیان خواهید کرد: «این طریقه‏ای است که حوادث اتفاق می‏افتد و به هم می‏پیوندد. این جهانی است که من می‏فهمم. و این همان چیزی است که من فلسفه‏ی خود می‏خوانم.»

تفاوت فلسفه‏ی شما با فلسفه‏ی کسانی که اسامی آن‏ها در کتاب‏های فلسفه ظاهر می‏شود، در این است که آن‏ها برای الگوی فکری خود تجربه‏های بیش‏تری را در نظر می‏گیرند؛ تجربه‏هایی که برایشان رضایت‏بخش بوده است و ضمناً، دقت بیش‏تری را در پیوند آن‏ها به هم اعمال می‏کنند و این‏ها جملگی باعث می‏شود که فلسفه‏ی آن‏ها کامل‏تر، جامع‏تر، منطقی‏تر، هماهنگ‏تر، و بالأخره، دقیق‏تر به نظر آید.

مسائل فلسفی بزرگ که ذهن همه‏ی ما را چون معمایی به خود مشغول می‏دارد، کدامند؟ و کدام‏یک از این مسائل را فلاسفه‏ی بزرگ، در صدد حل و پاسخ‏گویی‏شان برآمده‏اند؟ بررسی اجمالی نشان می‏دهد که مجموعاً، ده مسأله‏ی مهم وجود دارد که مردان و زنان متفکر را به مبارزه طلبیده است.

نخستین مسأله این است که: ماهیت جهان چیست؟ آیا جهان از طریق خلق الهی به وجود آمده، یا نتیجه‏ی فرآیند تدریجی رشد است؟ جهان از کدام ماده یا مواد ساخته شده است؟ تغییرات در جهان چگونه اتفاق می‏افتد؟

دومین مسأله این است که: جای‏گاه انسان در جهان کجاست؟ آیا انسان توفیق مفتخرانه‏ی جهان در حال رشد و خلقت است، یا این که فقط ذره‏ی غباری است در بی‏کران فضا؟ آیا جهان برای من و شما دل می‏سوزاند یا این که ارزش ما برای او بیش‏تر از شن‏ریزه‏ی ساحل دریا نیست؟ آیا ما می‏توانیم جهان را مطابق میل خود درآوریم، یا این که این جهان است که نهایتاً ما را ضایع خواهد ساخت؟

سومین مسأله‏ی بزرگ این است که: خیر چیست و شرّ کدام است؟ ما چگونه می‏توانیم خیر و شرّ را از هم تشخیص دهیم؟ آیا یک قدرت الهی معیارهایی برای خیر و شرّ وضع کرده است، یا این که این دو بستگی به فرهنگ محلی دارند؟ آیا خیر در طبیعت اشیاء است یا این که چیزی است که ما می‏توانیم تصمیم به وجودش بگیریم؟ ما چگونه می‏توانیم خیر را از شرّ باز بشناسیم؟

مسأله‏ی چهارم این است که: ماهیت خداوند چیست؟ آیا خداوند موجودی شبیه انسان است که بر جهان حکومت می‏کند، یا روحی است که در همه‏چیز جریان دارد؟ آیا خداوند تمام توانا، همه خوب، و همه عدل است، یا این که او نیز فرد دیگری است که فقط کمی از من و شما قدرت‏مندتر و بصیرتر می‏باشد؟

پنجمین مسأله، به سرنوشت در برابر اراده‏ی آزاد مربوط می‏شود. آیا ما افراد آزادی هستیم که می‏توانیم خود انتخاب کنیم و بدون مانع و رادع، درباره‏ی اعمال خود تصمیم بگیریم، یا این که دست‏خوش سرنوشت هستیم؛ سرنوشتی که بر آن هیچ‏گونه کنترلی نداریم؟ آیا ما می‏توانیم فردای خود را، تحت هر عنوان، تعیین کنیم یا این که تکلیف آن از بدو زمان معلوم شده است؟

ششمین مسأله مربوط به روح و بی‏مرگی است. وحی که این‏همه درباره‏اش شنیده‏ایم چیست؟ آیا روح چنان طبیعتی دارد که آن را توانا می‏سازد تا بعد از مرگ، به حیات خود ادامه دهد؟ یا این که آن هم با بدن می‏میرد؟ آیا زندگی آینده‏ای وجود دارد که در آن برای خوبی پاداش، و برای بدی تنبیه قائل شوند؟ یا این که مرگ به همه‏چیز پایان می‏دهد؟

هفتمین مسأله، از سؤالاتی که در ارتباط دولت و انسان است تشکیل می‏شود. آیا حکومت مخلوق انسان است که برای خدمت به انسان به وجود آمده است؟ یا این که چیزی است که ریشه‏ی الهی دارد؟ آیا حکام حکومت‏ها قدرت خود را از کسانی که تحت امر خود دارند اخذ می‏کنند، یا از خداوند؟ آیا انسان حق دارد علیه حکام خود قیام کند و حکومت جدیدی به وجود آورد؟ به‏ترین و بدترین شکل حکومت کدام است؟

مسأله‏ی هشتم، درباره‏ی انسان و تعلیم و تربیت است. آموزش چیست؟ چرا ما نظام آموزشی داریم و چرا کودکانمان را به مدرسه می‏فرستیم؟ چه کسی بر آموزش کنترل دارد؛ مردم یا حکومت؟ آیا آموزش طراحی شده است که مردان آزاده تربیت کند، یا مردانی تحویل ددهد که کورکورانه از حکومت و قدرت مطلقه تبعیت کنند؟

نهمین مسأله، به ذهن و ماده مربوط می‏شود. کدام برترند؛ ذهن یا ماده؟ آیا ماده مخلوق ذهن است یا این که ذهن نوع دیگری از ماده است؟ آیا ذهن می‏تواند از ماده برتر و از قید آن آزاد باشد، یا این که چنان به ماده گره خورده که جز محکومیت بلاشرط چاره‏ای ندارد؟ آیا ماده منبع پلیدی در جهان است؟ چگونه ذهن می‏تواند خالص باشد و در عین حال، در بدن اقامت داشته باشد؟

دهمین مسأله، با تصورات و تفکر مرتبط است. ما تصورات خود را از کجا می‏آوریم؟ آیا تصورات ذاتی ذهن ما هستند یا از خارج از ذهن بر ما وارد می‏شوند؟ قوانین تفکر کدامند؟ ما چگونه می‏توانیم مطمئن باشیم که تفکرمان درست است؟ آیا تفکر در جهان، دارای اهمیت است یا این که صرفاً یک فریب و خدعه می‏باشد؟

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:36  توسط آزاد انديش | 
بخش اول نقد اظهارات دکتر ملکیان

در پی درج مطلب پرسشگریِ ‌ وبلاگ گنگ خواب دیده  پاسخی را به نقل از جناب دکتر ملکیان درج نموده  بود که مطلب زیر بخش اول نقدی است بر پاسخ دکتر ملکیان :

در برابرپرسشهای مطرح شده  در رابطه با ماهیت خدا طبق تعریف ادیان آسمانی یا همان ادیان ابراهیمی  دکتر ملکیان طبق تعریف همان ادیان سه صفت را برای خدا متصور شده که عبارتند از: علم مطلق - قدرت مطلق - خیرخواهی علی الاطلاق

و سپس در ادامه بعد از توضیحاتی در مورد مفهوم شرافزوده اند که :اگر بخواهیم این سه صفت را برای خدا قبول كنیم، در آن صورت وجود شر معنی ندارد چون بالأخره اگر شر وجود دارد باید در یكی از این صفات تشكیك بشود و می‌دانیم این سه صفت علی‌القاعده و علی‌الرأس و علی‌الفرض برای خدا وجود دارد. این سؤال، ‌سؤال بسیار مشكلی است و ادعا نمی‌كنم كه من می‌توانم جواب آن را بدهم ....

 باید به شجاعت آقای دکتر ملکیان و یا هر اندیشمند دیگری که حداقل قدرت بیان واقعیت و اینکه نمی تواند به معنای واقعی پاسخگوی ابهامات باشد تبریک گفت اما لزوما این شجاعت نمی تواند مجوز لازم جهت پاسخهای توجیه گرایانه باشد. البته در اینکه اگر ما بخواهیم خدایی به مفهوم دینی را قبول کنیم باید آن سه صفت برقرار باشد شکی نیست اما سوال اساسی در اینجا است که آیا خود دین و آموزه های آن می تواند وجود این سه صفت را به اثبات برساند یا نه؟ و اینکه چرا درجایی که توجیهات دین به بن بست عقلی و منطقی برمی خورد توصیه هایی مبنی بر ضعیف بودن عقل و جاری بودن حکمت وهمینجوری بر پایه ایمان کور قبول کردن یقینیات دینی به منتقدان ارائه می شود؟

آقای ملکیان در ادامه جهت جا افتادن مطلب تعریفی از شر ارائه داده اند و با ذکر مثالهایی فرموده اند که اگر چیزی خوشایند ما نباشد نمی تواند به مفهوم شر باشد و این امر نمی تواند خیرخواهی خدا را زیر سوال ببرد و بعد با تشبیه خیرخواهی والدین برای فرزندان با توجیه اینکه شر مورد نظر کودک در واقع خیر اوست رابطه بین والدین و کودک و خیرخواهی والدین برای کودک را به رابطه بین خدا و مخلوقات تسری داده و اینجور بیان نموده اند که : شما خیلی وقت‌ها به صرف خیرخواهی نسبت به دیگران كارهایی می‌كنید كه شاید خوشایند او نباشد. شما در شب امتحان هیچ وقت به بچه‌یِ همسایه نمی‌گویید كه امشب حق دیدن و تماشای تلویزیون نداری ولی به بچه‌یِ خودتان می‌گویید كه شب امتحان حق سینما رفتن و دیدن برنامه‌های تلویزیون را نداری.(آزاداندیش: من نفهمیدم بچه همسایه و بچه خود از دیدگاه خدا چه کسانی می توانند باشند) چرا؟ چون‌كه بچه‌یِ خود را از بچه‌یِ همسایه بیشتر دوست دارید. گاهی شدت علاقه‌یِ ما نسبت به موجودی باعث می‌شود كه شرایطی برای او ایجاد كنیم كه شاید ظاهراً خوشایند او نباشد. بنابراین به صرف این‌كه چیزهایی در جهان وجود دارد كه خوشایند ما نیست. این مسأله با خیرخواهی خدا منافات ندارد. می‌دانید چه چیزهایی با خیرخواهی خدا منافات دارد؟ آن‌كه چیزهایی در جهان به وجود بیاید كه روی‌هم رفته با مصلحت ما سازگار نباشد. یعنی خدایی كه خیرخواه من است،‌ چیزی در زندگی برایم پدید آورد كه من حیث‌المجموع به مصلحت نباشد و ضرر آن بیش از نفعش باشد. خوب چنین سؤالی وجود دارد یا خیر؟ اگر كسی بگوید چنین چیزی در جهان وجود دارد و چیزهایی در جهان هست كه نفع آن‌ها از ضررشان كمتر است، باید دید كه داوری او تا چه محدوده‌ای است، ‌تا چه محدوده‌ای باید دیده باشدكه بتواند در مورد نفع یا ضرر آن داوری كند. ظاهراً باید تا جایی را ببیند كه قدرت دیدن آن و نیز امكان آن برای بشر نیست.

در رابطه با مثال و منطق بالا باید گفت که قیاس دکتر ملکیان یک قیاس مع الفارق است زیرا رابطه بین والدین و فرزندان رابطه بین یک موجود ناقص با موجود ناقص دیگر می باشد و خیرخواهی والدین برای فرزندان ناشی از عدم اطمینان والدین از آگاهی های فرزندان و عدم نقش داشتن در تزریق اگاهی عینی به ذهن فرزندان می باشد بنابراین با توسل به ابزارهایی مانند منع و جلوگیری از بروز شرهایی که فرزند آنها را خیر تصور می کند سعی در هدایت فرزندان بسوی خیرهایی  دارند و این در حالی است که والدین  هیچ نقشی در بوجود آمدن و سر راه فرزند قرار گرفتن خیر و شرهای موجود ندارند اما این شرایط را برای خدا و مخلوقات خدا نمی توان متصور شد زیرا اصولا باید رابطه بین خدا با مخلوقات رابطه بین یک موجود کامل با یک موجود ناقص باشد که این موجود کامل خودش عامل اصلی نکات ضعف و قوت مخلوق خودش می باشد و در ضمن از تمامی توانایی ها و عدم توانایی های او اطلاع دارد و همچنین مفهوم خیر و شر را به هر صورتی که تعریف شود خودش ایجاد کرده و اگر شری در جریان است منشا و ریشه ای جز خودش ندارد و اگرخیری نیز مد نظر است همان اراده خود اوست . اگر چیزهایی در جهان وجود دارد که روی هم رفته به مصلحت من نیست هیچ عامل دیگری غیر از اراده خود خدا پدیده آورنده این چیز نیست و این سوال مطرح می شود که چرا چیزی وجود دارد که ضررش بیشتر از نفعش باشد و یا چرا چیزهایی وجود دارد که ظاهرش شر و باطنش خیر است و یا بالعکس و آیا خدا نمی توانست فقط مفاهیم نفع دار را در جهان حاکم سازد و چه محدودیت و چه جبر و چه نقصی باعث شده که خدا مفاهیم به ظاهرضرر دار را نیز بیافریند و چرا نتوانسته و یا نخواسته  توانایی هایی در مخلوقش که طبق مثال دکتر ملکیان بشدت نیز به او علاقه مند است و اقداماتش از روی شدت علاقه است ایجاد کند که نفع و ضرر را خودش تشخیص بدهد  و نیازی به منع و محدودیت و امتحان و اینجور معانی تداعی کننده نقص نداشته باشد و به نظر شما آیا مفهوم امتحان تاییدگر عدم آگاهی امتحان کننده از توانایی ها و رفتارها و انگیزه های و بسیاری خصوصیات دیگر امتحان شونده  نیست ؟

اشکال بعدی در فرمایشات دکتر ملکیان در رابطه با مفهوم  دید محدود انسان برای داوری است و در این مورد باید گفت که این دید مورد نظر آقای ملکیان بیشتر تداعی کننده دید چشم و قوه بینایی است تا  تداعی کننده دید ذهنی و قدرت اندیشه...چرا که درست است انسان از نظر حواس پنجگانه نسبت به سایر موجودات ضعیف تر است اما توانسته با قدرت ذهن و عمق اندیشه و طرح پرسش و جستجو جهت یافتن جواب پرسش به بسیاری از مجهولات خود غلبه کرده و دید خود را گسترش دهد و دقیقا برمبنای همین وسعت دید است که دیگر نمی توان خدایی به مفهوم مورد نظر ادیان را درذهن متصور شد و باید پاسخهای قابل قبول و نزدیک به واقعیت را جایگزین توهمات سهوی یا عمدی عده ای نادان یا شیاد کرد و یا اینکه منطق لاادری را به جای پاسخها و توجیهات غلط ارائه داد که حداقل جا را برای تحقیق بیشتر باز می گذارد و نه اینکه مانند دینمداران طرح هر سوال و پرسشی را کفر و الحاد و پرسشگر را مستحق اعدام و سنگسار قلمداد کرد....

دکتر ملکیان در بخش دیگری از صحبتهای خود با طرح مثالی مفهوم آسایشگاه  یا آزمایشگاه بودن دنیا را مطرح کرده  و چنین نتیجه گرفته  که اگر دنیا آسایشگاه باشد و خدا قول داده باشد كه دنیا آسایشگاه است، شكی نیست كه به قول خود عمل نكرده است. اما اگر قول ایجاد آسایشگاه نداده باشد خوب پس حتما آزمایشگاه یا یک مفهوم دیگری را مدنظر داشته است... البته ایراد این فرضیه جناب دکتر را من در بالا  توضیح دادم و اینکه اگر دنیا آزمایشگاه و یا هر مفهوم دیگری که متضمن نقص در خدای تعریف شده دینی باشد به کلی ماهیت غرض ورزانه و ساخت دست بشر سودجو بودن دین روشن می شود و اینکه خدایی به مفهوم عالم مطلق و قادر مطلق و خیرخواه علی الاطلاق که دین اشاره کرده نمی تواند وجود داشته باشد و اگر خدایی هم  به مفهوم خالق و ناظم وجود دارد حتما دارای خصوصیات و ویژگیهای دیگری است و فعلا همه تلاش خردورزان جهت این است که مفهوم غلط چند هزار ساله از خدا را که به راحتی مورد سوء استفاده جهل گستران قرار می گیرد از اذهان پاک کنند تا سپس مفهوم واقعی و یا نزدیک به واقعیت را کشف و نه اختراع کنند!!! 

بخش دوم نقد  اظهارات دکتر ملکیان در پست بعدی

*******************************************

در پی درج بخش اول نقد اظهارات دکتر ملکیان ؛ وبلاگ گنگ خواب دیده نقدی براین نقد تهیه نمودند که عینا در ادامه این مطلب  درج  شده و در ادامه جوابیه اینجانب نیز ارائه می شود:

نقدی بر نقد اظهارات دکتر ملکیان در وبلاگ ندای درون
 

وبلاگ ندای درون با  پرسش های در مورد خیر وشروعدالت حضرت باری را به چالش گرفته که در آن روحیه ای پرسش گری هویداست  وبلاگ گنگ خواب دیده جوابیه از جناب دکتر ملکیان آورده که در دو پست زیر سوال و نقد جواب آقای ملکیان آمده امید که قدر گیرد و در نظر افتد.

 

  با نگاه اجمالی به نقد شما بر آن شدم چند نکته را توضیح دهم

 

بحث اثبات یا انکار حضرت باری را از دو منظردرون دینی و برون دینی می توان جستجو کرد.که هر دو دارای ادله خاص خود هستند.

جدل خیر و شر عموما منظر درون دینی دارد در فلسفه دین دلیل بر وجود و عد م خدا آنقدر زیاد است که اصطلاحا به آن تکافوی ادله می گویند. یعنی در برابر یک دلیل وجود خدا دلیلی بر رد آن هم وجود دارد من در یکی از سخنرانی های دکتر ملکیان شاهد بودم که ایشان با صراحت  تمام گفت نمی توان بر وجود خداوند دلیل آورد و از نظر عقل مجرد این امکان پذیر نیست وحتی حاضر به مناظره در این مورد هم شد. می دانیم که آقای دکتر ملکیان یک انسان موحد و دینداری است

اما برسیم به نقد شما

 

نمی توان فضای بحث برون دینی و درون دینی( که بر آموزهای دین حاکم است )را با هم خلط کرد که متاسفانه در پرسشهای وبلاگ ندای درون شاهد این امر هستیم.

صفات سه گانه ایی که آقای دکتر آورده اند بحث درون دینی است یعنی باید اول خدا را به عنوان یک موجود پذیرفت بعد  صفات را بر کسوت ایشان نشاند و ایشان بحث خیر وشر را

از منظر و نگاه درون دینی جستجو می کنند. شما با پرسش(  آیا خود دین و آموزه های آن می تواند وجود این سه صفت را به اثبات برساند یا نه)این مورد را به محاجه گرفته اید. باید گفت

پذیرش صفات سه گانه ملتزم به اثبات خود حضرت باری است و عکس آن صادق نیست و اثبات آن با عقل مجرد امکان پذیر نیست.

 مورد مثال بچه خود و همسایه را قیاس مع الفارق فرض کرده اید من فکر می کنم از نظر منطقی این مثال جهت تقریب به ذهن آورده شده است چرا که حکمت در دو مثال یک عنصر ثابت است. و مشمول منطقی قیاس مع الفارق نیست اگر بچه یک ساله با قیچی ای بازی کند و مادر قیچی را از طفل بگیرد آیا گریه بچه مانع گرفتن قیچی می شود . این هم مثالی است جهت تقریب به ذهن چرا که خداوندی که ادیان ابراهیمی بر ان اعتقاد دارند دارای حکمت بالغه است که اصلا نمی توان با حکمت ان مادر قیاس کرد.

سوال من این است اگر آقای keiver carter)) به جای گرفتن عکس از ان بچه سودانی دوربین بسیار گران خود را می فروخت تا با  پول ان مانع مرگ ان کودک شود آیا باز می توانستیم در این شر خدا را مقصر بدانیم ؟

 

این را  باید بپذیریم که همه ما دروجودمان لایه های از صفت  keiver carterرا دارا هستیم

هستند آنهایی که این صفت رذیله را می کشند تا ان عکس لعنتی گرفته نشود خیلی ها دوست دارند تا با دوربین زندگی عکس بگیرند تا به نوایی برسند

این جاست که این دار دنیا آزمایش است می دانید چرا اقای  carterاز فرط افسردگی خودش را کشت به نظر من به علت این که ان صفت منفعت طلبی خودش را سر زنش کند.

نه ان که به خدا اعتراض کند که چرا به ان کودک کمک نمی کند

خدا می توانست به ان کودک سودانی کمک کند ولی ان خدا صریحا می گوید ما سر نوشت قومی را تغییر نمی دهیم مگر این که خودشان تغییر دهند آیا به جای این که این عکس

جایزه بهترین عکس را بگیرد نمی توانستیم با کمک به ان کودک جایزه بهترین انسان را بگیریم و آیا همه انسانها به دور از منفعت طلبی خود نمی توانند شرور را از صحنه زندگی حذف کنند یک مثال نقض بزنید تا من کلیه ادله شما را بپذیرم.  و این جاست که آزمایشگاه انسانیت بر پا ست

زندگی ما یک پروزه نیست یک پروسه است بازه زمانی ما که در این کره خاکی برپا ست

به عنوان آزمایشگاه و کارگاه انسانیت است

اشکال دیگر شما

 

اشکال بعدی در فرمایشات دکتر ملکیان در رابطه با مفهوم  دید محدود انسان برای داوری است و در این مورد باید گفت که این دید مورد نظر آقای ملکیان بیشتر تداعی کننده دید چشم و قوه بینایی است تا  تداعی کننده دید ذهنی و قدرت اندیشه...چرا که درست است انسان از نظر حواس پنجگانه نسبت به سایر موجودات ضعیف تر است اما توانسته با قدرت ذهن و عمق اندیشه و طرح پرسش و جستجو جهت یافتن جواب پرسش به بسیاری از مجهولات خود غلبه کرده و دید خود را گسترش دهد و دقیقا برمبنای همین وسعت دید است که دیگر نمی توان خدایی به مفهوم مورد نظر ادیان را درذهن متصور شد و باید پاسخهای قابل قبول و نزدیک به واقعیت را جایگزین توهمات سهوی یا عمدی عده ای نادان یا شیاد کرد و یا اینکه منطق لاادری را به جای پاسخها و توجیهات غلط ارائه داد که حداقل جا را برای تحقیق بیشتر باز می گذارد و نه اینکه مانند دینمداران طرح هر سوال و پرسشی را کفر و الحاد و پرسشگر را مستحق اعدام و سنگسار قلمداد کرد....

سوالی مطرح است آیا با این قدرت ذهن و عمق اندیشه کرانهای جهان و حتی تکوین ان را در یافته ایم تعداد سوالات ما بیشتر است یا تعداد مجهولات ما آیا با دانستن معلومی چندین مجهول به مجهولات ما اضافه نشده است ؟به نظر من این جاست که دکتر می گوید. ا دعا نمی‌كنم كه من می‌توانم جواب آن را بدهم این نظر من در مورد نقد شما بود که به نقد محتاجست و ادعای جامعیت برآن نیست  

  

جوابیه ندای درون به این نقد :

با توجه به توضیح داده شده در مورد جایگاه دکتر ملکیان باید گفت که ایشان از منظر یک دینمدار و مدافع دین و تفکر دینی به سوالات و ابهامات پاسخ می دهند در حالیکه اینجانب و هر جستجوگر حقیقت دیگری؛ در یک جایگاه بی طرف که تنها ابزارش نیروی خرد و عقل و منطق است به این مسائل می نگرد . بحث خیر و شر نیز جدا از این موضوع نیست یعنی من بدون آنکه اصلا به وجود خدا معتقد باشم یا نباشم طبق همان تعریفی که در پست قبلی در مورد وجود خیر و شر در دنیا ارائه دادم رویدادهای جهان را می نگرم و با توجه به شرحی که در آن پست دادم نتیجه می گیرم که آیا وجود جنگ ها، ترور، شکنجه، بیماری های مرگ آور، ویروس هایی که ناگهان همگانی میشوند، زلزله، طوفان، سیل، فوران آتش فشانها، برخورد سنگهای آسمانی، دیوانگی، گرسنگی و هزاران هزار نوع دیگر از بلایای طبیعی و غیر طبیعی می تواند حاکی از وجود و حاکمیت و اراده نیرویی کامل و با ویژگیهای ممتاز باشد. بنابراین دید من به وجود خیر و شر هیچ ارتباطی به بحث درون دینی ندارد یعنی من از درون دین به این موضوع نگاه نکردم که با آن دید نیز رویدادها را تفسیر کنم بلکه تئوری ارائه شده توسط دین را که خدایی عالم و قادر و خیرخواه را بصورت توجیه گرایانه و نه حتما اثبات گرایانه وارد قضیه می کند را شنیده و با توجه به تناقضات موجود در آن تئوری دینی را رد می کنم و این توجیه را نیز نمی پذیرم که عقل مجرد نمی تواند به درک این مفاهیم برسد چون پذیرفتن این موضوع راه را برای انواع تحلیل و تفسیر غیرعقلی هموار و شرایط را برای ایجاد بدترین دیکتاتوری ها و بدترین انجمادهای فکری مهیا می کند ....

در ادامه گفته اید که آقای دکتر ملکیان در یکی از سخنرانی ها با صراحت فرموده که نمی توان بر وجود خداوند دلیل آورد...اما به راستی وقتی که نمی توان وجود خدا را اثبات کرد پس منشاء این همه قوانین و احکام و دستورالعملها و تفاسیری از نحوه پیدایش جهان و سایر موضوعاتی که به اسم خدا مطرح می شود از کجاست؟ از همان موجودی که نمی توان دلیلی قطعی برای وجود آن آورد؟ پس این پیامبران و مدعیان نمایندگی خدا از طرف چه کسی ماموریت ابلاغ و اجرای آن تفاسیر و آن احکام را داشتند؟ شاید بخاطر رفع مسئولیت از خود و نسبت دادن حرفها و تفسیرهای منحصر به خود؛ خدایی اثبات نشده را ساخته و پرداخته و همه مسئولیت را به گردن او انداخته اند تا به اهداف خود راحت تر برسند!!! و تقریبا تمامی شواهد هم همین فرضیه را تایید می کند که هیچ پیامبری نماینده خدایی به آن معنی که همه باور کرده اند نبوده و در حقیقت آن پیامبر انسانی توانا و نابغه و در ضمن رند در عصر خود و نماینده خودش بوده که توانسته حرفها و اهداف خود را به اسم خدا پیش ببرد و شخصا نیز مسئولیت هیچ فکر و اندیشه و تفسیر و اقدامی را نیز نپذیرد و هر موقع متوجه چیز جدیدی هم شده سریعا آن را به اسم خدا تحویل اطرافیان بدهد و چون این اشخاص نابغه باید برای اهمیت بخشیدن و قطعی کردن هر آنچه می گویند ابتدا باید خدایی عالم و قادر و خیرخواه را میان مردم جا می انداختند لذا این توصیفات را ارائه نموده اند تا بر عظمت نمایندگی خود نیز بیفزایند غافل از اینکه بسیاری از رویدادهای جهان خارج از حوزه استحفاظی این تعریف روی می دهد و به قولی نقض کننده خصوصیات آن نوع خدا است.... البته پیامبران موضوع این بحث پیامبرانی هستند که واقعا در این کره خاکی زندگی کرده اند و پیامبران توصیف شده در قصه ها مشمول این توضیح نیستند چون عملا جایی در تاریخ بشری ندارند....

یکی از مشکلات و یا در واقع ترفندهای حاکمان دینی و یا مدعیان وجود خدا به مفهوم دینی؛ پیچیده گویی و مبهم گویی و به نوعی خدا و جهان و خلقت و اینجور مسائل را به نوعی نفسیر کردن است که کسی چیزی نفهمد و در واقع آن شخص با نفهمیدن و عدم درک موضوعی که ارائه می شود بیشتر از آنکه متوجه بی معنی و بی اساس بودن آن تفسیر و تحلیل شود متوجه بی سوادی و نفهمی خودش بشود و چنین نتیجه بگیرد که این موضوع و این تحلیل و این توضیح حتما و یقینا یک موضوع با معنا و منطقی و سطح بالا بوده و حالا علت اینکه من چیزی از آن سردرنیاوردم به ضعیف و بی اساس بودن آن موضوع ربط ندارد بلکه این من هستم که نفهم هستم و قدرت درک مطالب سطح بالایی مثل سخنان و فرمایشات عالمان ربانی را ندارم و نوعی دیگر از این ترفندها نیز عوام گویی است یعنی به نوعی مسائل دینی را مطرح می کنند که مشتری آنها بیشتر اشخاص ساده اندیش و ساده لوح و زود باور باشد مثل وعده های بهشتی و عذاب های جهنمی و هزاران نوع دیگر از این عوامفریبی ها که نمود امروزی آن در موضوع جمکران و یا همان موضوعات و داستانسرایی های ذکر شده در شرح مصیبت های عاشورا و غیره قابل مشاهده است و گاهی شدت این عوام گویی ها آنقدر زیاد می شود و به نوعی آش آنقدر شور می شود که صدای آشپز هم در می آید و همه اینها نشان می دهد که جمعیت فعال در امر دین کلا دو نوعند....فریب دهندگان و فریب خورندگان و البته در این میان تفاوت ماهوی بین فریب دهندگان و فریب خورندگان وجود دارد زیرا فریب دهنده می داند که چه می کند اما روی فریب خورنده آنقدر کار کارشناسی خوب و عالی و با بهره گیری از کارآمدترین اصول جامعه شناسی و روانشناسی انجام شده که بیچاره فریب خورنده تا سالیان سال از فریبی که خورده مطلع نمی شود و در بسیاری از اوقات همانگونه نیز از دنیا می رود و این نشان می دهد که متولیان امر دین در نوع خود روانشناسان و جامعه شناسان خبره و نخبه ای هستند که متاسفانه از این استعداد خود در جهت جهل و جهل گستری در جوامع انسانی بهره گرفته اند ...مثلا ربط دادن هر حادثه فردی و اجتماعی اعم از طبیعی و غیرطبیعی به اراده خدا و خشم خدا و تحلیلهای مشابه از جمله موارد قابل ذکر برای این موضوع است ...

توضیح بالا را ارائه دادم تا به این موضوع اشاره کنم که بسیاری از مباحث درون دینی اصولا پایه و اساس درستی ندارند و یا انگیزه مطرح کنندگان آن پیچیده کردن موضوع و انحراف از خرد انسانی و یا مشغول کردن انسانها با مباحث واهی است...مثلا  موضوع اشیاء نورانی در آسمان که گاها در ایران خودمان نیز مشاهده می شود می تواند موضوع بحث باشد و اگر به فرض این اشیاء نورانی واقعا یک شهاب سنگ و یا اشکالی از تغییرات جوی باشد و آن را سوژه یک بحث دینی مثلا در پانصد سال پیش بکنیم می توانیم هزاران ادله در تایید نشانه اسباب و مرکب فرشتگان بودن و یا وسیله معراج پیامبر بودن و یا نشانه از غضب الهی و هشدار خدا بودن و یا برعکس از اسباب شیطان بودن و غیره ارائه دهیم در حالیکه همه این مباحث غیرعلمی و به دور از واقعیت است و آن شی در واقع یک شهاب سنگ و یا ترکیبی خاص از جو بوده و بحث های انجام شده نیز خارج از واقعیت آن نور بوده و حال بحث های درون دینی و بقول شما تکافوی دینی در مورد خدا نیز چیزی در همین حدود است و تایید و تکذیب آن هر دو به دور از واقعیت اصلی است و فقط این خود مباحثه کنندگان هستند که خیالاتی برای خود تصور کرده و آن را جزء بدیهیات به حساب آورده اند و همینطور مثالهای دیگری در مورد کسوف و خسوف و سایر پدیده های طبیعی می توان ذکر کرد که از منظر دینی تفاسیر دیگری برای آنها شده و به یقین نیز رسیده اند اما واقعیت چیز دیگری بوده بنابر این بحث های درون دینی اصولا فاقد وجاهت علمی و عقلی و منطقی هستند و نتایج حاصل از آن نمی توانند به عنوان سند مورد استناد قرار بگیرد مگر در نفی خود آن مباحث...

.

در بخش دیگری از مطلب در رابطه با مثال بچه فرموده اید که از نظر منطقی این مثال جهت تقریب به ذهن آورده شده است چرا که حکمت در دو مثال یک عنصر ثابت است! به نظر اینجانب هر مثالی نباید فقط از یک منظر دارای عنصر ثابت باشد بلکه جهت جامعیت آن مثال بر موضوع بحث باید ثابت بودن عناصر دیگری را نیز دخالت داد و اتفاقا رابطه بین مادر( ناقص و محدود و خیر غریزی) با فرزند هیچ شباهتی با رابطه بین خالق( عالم مطلق و قادر مطلق و خیر علی الاطلاق) با مخلوق ندارد زیرا بسیاری از توانایی ها و اعمال و رفتارها و انگیزه های فرزند خارج از توان و اراده و علم و قدرت مادر است و اگر مادر چنین ویژگیهایی داشت بی تردید فرزندش را به گونه ای می آفرید که خطر قیچی را درک کند و بفهمد و اصولا مادر اگر می دانست که فرزند اراده رفتن بسوی قیچی را کرده قیچی را در سرراه فرزند قرار نمی داد و هزاران دلیل مشابه که اگر مادر توانایی هایی داشت به گونه ای دیگر عمل می کرد در حالیکه این خالق دانا و توانا و خیر خواه مطلق علیرغم دانایی و توانایی و خیرخواهی چنین رفتارهایی نمی کند و اتفاقا مخلوق را کور می کند و چاه را درست در اولین قدم او قرار می دهد و حال بقول شما چه حکمتی در این قضیه است بهتر همان است که آفرینندگان این نوع خدا پاسخگوی آن باشند و البته نه با عبارتهایی مانند عدم درک عقل مجرد از اینجور حکمتها...

در واقع من و هر آزاداندیش و خردگرای دیگری اصولا با دو کلمه حکمت و مصلحت مشکل اساسی دارد زیرا این دو مفهوم راه رهایی از بن بست های متفکران دینی است و در جایی که جوابی برای پرسشها ندارند متوسل به این عبارات می شوند و در واقع با هیچ جواب همه چیز را می دهند و حالا با این اوصاف ببینید اگر مفهوم بالغه را هم به حکمت اضافه کنیم چقدر دست متفکران دینی برای توجیه تفسیرات و اهداف خاص خود باز می ماند

در آخرین قسمت این پاسخ که علیرغم اینکه می خواستم مختصر باشم اما طولانی شد نقدی بر نظر شما در مورد عکاس آن عکس است...اتفاقا از نظر من آن عکاس بهترین عمل را انجام داده ...او با نجات تنها آن کودک فقط یک نفر را نجات می داد اما با گرفتن آن عکس بشریت را نجات داده و اتفاقا نتایج همین این بحث ها و تفکر در رابطه با ماهیت جهان و ماهیت خدا و همچنین ماهیت روابط انسانی از نتایج حاصل از دیدن این عکس و سایر عکسها و نشانه های مشابه است. البته شاید آن عکاس در آن لحظه این اهداف را مدنظر نداشت و شاید به دنبال شهرت یا درآمد و یا انجام یک ماموریت حرفه ای بوده و هزاران شاید دیگر و باز شاید بعد از گرفتن عکس و مشاهده آن احساسی مشابه سایر بینندگان دست داده و چون از نزدیک شاهد آن اوضاع بوده گرفتار عذاب وجدان و اطلاع از ناکارآمدی خدا و یا ایرادهای اساسی در قوانین الهی و دهها احساس ناشی از تضادهای ناشی از تفکر دینی و واقعیت های موجود شده است....بدون تردید سوژه هایی مثل آن کودک در طول سالیانی که از خلقت انسان به روایت دین می گذرد زیاد بوده که فرصت قرار گرفتن در جلوی لنز دوربین هیچ عکاسی را نیافته اند اما این سوژه ها ظاهرا فرصت قرار گرفتن در جلوی لنز دوربین خدا را نیز نیافته اند که همچنان تکرار می شوند و اگر ایرادی است در قوانین حاکم بر این جهان است که حکم به نابودی و حذف ضعیف و استمرار حاکمیت قوی می دهد و این نمی تواند ناشی از اراده خدایی دانا و آگاه و قادر و عادل و مهربان و بی نیاز از هر مفهومی که تداعی کننده نیاز است باشد و اینچنین خدایی یا وجود ندارد و یا فاقد آن خصوصیات متعالی می باشد و بیشتر به عملکرد خدایی شباهت دارد که مثل ما با آزمون و خطا و آزمایش و امتحان و کارگاه انسانیت درست کردن در حال کسب تجربه است و گویا این خدا نمی توانست و یا نمی خواست از همان ابتدا انسان را انسان بیافریند و اینقدر در کارگاه و آزمایشگاه مشغول کسب تجربه نباشد تا انسانها خود راه انسان درست کردن را به خدا یاد بدهند

در پایان بد نیست جواب سوالی که به این مضمون مطرح کرده اید را بدهم.پرسیده اید : ( آیا با این قدرت ذهن و عمق اندیشه ؛کرانهای جهان و حتی تکوین ان را در یافته ایم تعداد سوالات ما بیشتر است یا تعداد مجهولات ما آیا با دانستن معلومی چندین مجهول به مجهولات ما اضافه نشده است ؟به نظر من این جاست که دکتر می گوید. ادعا نمی‌كنم كه من می‌توانم جواب آن را بدهم .)

در این رابطه من باید بپرسم آیا به نظر شما دین و تحلیل دینی جواب مجهولات راداده است و شما هر آنچه دین گفته است را جواب آن مجهولاتی می دانید که با دانستن معلوماتی بر مجهولات ما اضافه می شوند؟ آیا به نظر شما اگر جواب یک مجهول را نمی دانیم باید پاسخی غلط برای آن اختراع کنیم و یا آن را در زمره مجهولات باقی بگذاریم تا روزی که با علم و یقین به حوزه معلوماتمان وارد سازیم؟ بدون شک دین جلوی هر پرسشی را می گیرد و بخصوص پرسشهایی که با ساختار واقعی دین سر و کار دارند و پرسش در رابطه با ماهیت خدای توصیف شده در دین و اهداف این خدا از اعمال خود نیز از این جمله است! دین تنها توصیه ای که می کند بندگی و اطاعت از این خدا و در حقیقت از نمایندگان خداست و در واقع اهداف و توصیه های خدای دینی اهداف و توصیه های نمایندگان خدا است و خدا را دوست داشتن و بندگی کردن دوست داشتن نماینده خدا و بندگی او نیز است و رابطه بین خدا و نمایندگان خدا برای هر خردورزی به راحتی قابل کشف است بنابراین من ترجیح می دهم در مجهولات بی شماری باقی بمانم اما از معلومات دینی که نمایندگان خدا به من می ِآموزند و در حقیقت می خواهند که مقلد کور آنها باشم و آنها به جای من فکر کنند بی بهره بمانم

 پاسخ گنگ خواب دیده به توضیحات بالا

 فکر می کنم این خطا بر قلم من است که نتوانستم آنگونه که باید و شاید حق نقد را بر آورم .نوشته اید که تنها ابزارخود راخرد و عقل ومنطق می دانید و این عقل است که مجهولات را حل می کند وبرای بسیاری از بیماریهای و شر های دنیا راه حلی پیدا می کند پرسش من این است که این عقل هو شمند با سازوکار بسیار قوی و پیچیده چگونه بوجود آمده است؟ امیدوارم جواب من این نباشد که تصادفی بوجود آمده است. من نمی خواهم از این سوال خدا را بیرون بیاورم .بدنبال چرایی این مسله هستم من با شما هم عقیده می شوم و می گویم خدایی وجود ندارد پس عامل این همه شر در دنیا چیست؟

آیا عقل که متر و روش سنجش شما ست این عامل را چه می داند ؟در جایی دیگر نوشته اید که دین ابزار ریا کاری وریاکاران شده است و بسیاری از مباحث درون دینی اصولا پایه اساس درستی ندارد در این شکی نیست که خرافه وجهل در تمام اعصار وارد دین شده است ودر بعضی از موارد حتی دین افیون توده ها هم است . هنوز هستند متشرعینی که دین را دکان دنیایشان کرده اندو عامل کاسبی بعضی از متشرعین شده دیوان حافظ پر از خرده گیری بر این کاسب های مکاسب خوانده ولی ما حافظ را بی دین نمی دانیم حتما خواهید پرسید خدا چرا به کمک دین خوددش نمی آید؟

در مورد آن طفل سودانی وآقای کوین کارتر من با شما کاملا هم عقیده هستم که او با نجات آن کودک فقط یک کودک را نجات می دادولی با گرفتن آن عکس زنگ خطر را برای تمام بشریت به صدا در می اورداما نگاه من از زاویه دیگر بود که این استعمار اقتصادی ما انسانهاست که آن کودک و کودکان هم وطنش به ان روز افتاده اند زیر پای تکیده ولرزان ان کودک معدنی از طللاو نفت است ولی او گرسنه است چرا؟؟

سبزی زیرپای ان کودک را بنگرید ایا ما ادمیان نیستیم که ان کودک را به ان روز انداخته ؟؟ وبعد می گویم خدا وارد ان معادله باید شود به این دلیل است که می گویم عکاس لنز گران قیمتی که از نفت کشور ان کودک است را بفروشد و به ان کمک کند.واین جاست که می گویم اگر او خودش را کشت به دلیل سرزنش این تفکر بود به علت این که ان صفت منفعت طلبی خودش را سر زنش کند نه ان که به خدا اعتراض کند که چرا به ان کودک کمک نمی کند .چرا که اگر او کار هنری کرده وهمه ما او به به گفتیم حتی جایزه سال هم به او تعلق گرفت چه جای گله و من هیچ کجا نگفته ام که اگر جواب یک مجهول را نمی دانیم باید پاسخی غلط برای آن اختراع کنیم و یا آن را در زمره مجهولات باقی بگذاریم .

 

پاسخ ندای درون به توضیحات گنگ خواب دیده

فرموده اید که (...{اگر} این عقل است که مجهو لات را حل می کند وبرای بسیاری از بیماریهای و شر های دنیا راه حلی پیدا می کند پرسش من این است که این عقل هو شمند با سازوکار بسیار قوی و پیچیده چگونه بوجود آمده است؟ )
البته شما این سوال را به نوعی مطرح کرده اید که گویا غیر از عقل و منطق و خرد ابزار دیگری هم وجود دارد و شاید هم پس زمینه منظورتان از ابزار دیگر همان وحی و الهام و خواب و رویا و ابزاری مشابه باشد . البته انصافا باید پذیرفت که صراحتا به این موضوع اشاره نکرده اید اما از محتوا و لحن نوشتار شما می توان باورتان بر استفاده از چنین ابزارهایی و تسری دادن آنها به سایر موضوعات جهت یافتن پاسخ مجهولات را حدس زد. در جواب سوال شما که پرسیده اید : ( این عقل هو شمند با سازوکار بسیار قوی و پیچیده چگونه بوجود آمده است؟) باید بگویم هر نوعی بوجود آمده باشد اما عقلا و منطقا نمی تواند آن نوعی بوجود آمده باشد که دین توجیه می کند و هزاران دلیل عقلی و منطقی می توان برای این ادعا ارائه داد !! اتفاقا منظور من از اینکه گفتم منطق نمی دانم را پذیرفتن بهتر از منطق غلط را پذیرفتن است دقیقا در راستای جواب به این سوال شما می باشد و به همین خاطر در جایی که دکتر ملکیان پاسخ نمی دانم را به جای توجیهات موجود در دین ارائه داده شجاعت او را ستوده ام که حداقل ار دادن جواب های بی اساس در بعضی جاها خودداری نموده است !!! با این اوصاف حالا من باید بپرسم که به نظر شما آیا این عقل هوشمند با آن سازو کار پیچیده را همان خدای توصیف شده در ادیان بوجود آورده و یا به نوعی دیگر نیز می تواند بوجود آمده باشد؟ اگر جوابتان مثبت است لطفا دلایل لازم و کافی که حدالامکان با خرد انسانی نیز سازگار باشد ارائه فرمایید و در ضمن به فکر پاسخ به پرسشهای بعد از آن نیز باشید و به حکمت و مصلحت حواله ندهید و اگر جوابتان منفی است پس با من هم عقیده اید که علت بوجود آمدن بسیاری از پدیده ها می تواند علتی غیر از خدای دینی باشد و حال آن علت چیست جوابش فعلا از نظر من لا ادری است و این جواب فعلا اینچنین می ماند تا مانند بسیاری از مجهولات دیگر که روزی برای انسان مجهول بودند و بعد پاسخ داده شدند روزی دیگر انسان پاسخ صحیح و علمی و با شواهد عقلی آن را نیز بدهد....

در بخشی دیگر فرموده اید که : ( در این شکی نیست که خرافه وجهل در تمام اعصار وارد دین شده است ...) . در این رابطه من هم می گویم که شکی نیست که اساس و زیر بنای دین ماهیتا روی خرافه و جهل ایجاد شده و در حقیقت این دین است که کارخانه تولید خرافه و جهل شده و یا ظرفیت تولید آن را مهیا نموده و آن را به عنوان متاعی ضد خرد انسانی وارد جوامع انسانی نموده است و در حقیقت ویروس خرافه و جهل از داخل دین به جامعه انسانی سرایت کرده و نه از جایی از خارج دین وارد دین شده باشد و اگر هم جایگاه خرافه و جهل خارج از دین می بود باید ادیان آسمانی آن را مهار و خنثی می کردند و نه اینکه ورژن های جدید خرافه و جهل را خود تولید و عرضه نمایند و اتفاقا این هم یکی از دلایلی است که می تواند ثابت کند که دین موهبتی نیست که از طرف خدایی دانا و توانا و قادر مطلق و خیرخواه کامل عرضه شده باشد چرا که بشدت در برابر خرافه و جهل( حال فرقی نمی کند چه از داخل دین به خارج رفته باشد و چه از خارج دین وارد آن شده باشد) و حتی عقل و منطق و خرد انسانی منفعل عمل نموده و تنها با توصیه به اطاعت و عبادت کور و آن هم اطاعت و عبادت از دین فروشان سعی در تامین منافع متولیان دین دارد...

در مورد آن کودک سودانی نیز باید بگویم که او تنها نمونه کوچک و امروزی بود در دسترس صرفا برای اینکه این بحث شروع شود و همانگونه که قبلا نیز گفتم در طول تاریخ بشری حتی به روایت دین و از آدم تاکنون نمونه های بسیاری هستند که جلوی لنز دوربین هیچ عکاسی قرار نگرفته اند و هیچ اسم و نشانی هم از آنها در تاریخ ثبت نشده است و من فکر می کنم هر خرد ورزی این واقعیت را درک کند که نمونه های موجود جهت اثبات بی تفاوت بودن خدای دینی در طول تاریخ ؛ تنها مربوط به گرسنگی و قتل آدمیان توسط آدمیان و استثمار و بردگی آدمیان از همدیگر و موارد مشابه نبوده که حالا مربوط به استعمار اقتصادی انسانها باشد یا نباشد و هزاران هزار مورد دیگر وجود دارد که به عملکرد آدمیان در مقابل هم ربطی نداشته و اتفاقا طبق توصیفات ذکر شده در کتب دینی به اراده و خواست همان خدای دینی مربوط بوده که سرنوشتی مشابه آن کودک و حتی سرنوشت های بدتر را رقم زده که توجیهات دینی مثل تقدیر و سرنوشت و پیشونی نوشت و تفاسیری مشابه که باز نشان از حکمت و مصلحت دارد برای جا انداختن عملکرد و پاسخ به انتقاد از عملکرد خدای توصیف شده در دین توسط متولیان دین و یا دین باوران و جهل گستران ارائه شده است در حالیکه به نظر من نه وضعیت این کودک و نه وضعیت و سرنوشت آن هزاران هزاری که ذکر کردم هیچ ربطی به وجود و عملکرد خدای دینی ندارد و اتفاقا با این قسمت از نظر شما موافقم که ما انسانها هر چه می کشیم و هر چه بدست می آوریم و یا از دست می دهیم مربوط به عملکرد خودمان است و البته عملکرد جمعی انسانها و نه عملکرد من تنها و در اینجا است که مفهوم استثمار و استعمار معنی پیدا می کند و این یک مفهوم انسانی است و نه آسمانی که هیچ ربطی هم به خدای دینی ندارد و اتفاقا اختراع خدای توصیف شده در دین و سوءاستفاده های انجام شده بنام آن خدا نیز مربوط به عملکرد ضعیف جمعی ما انسانها است که به جای استفاده از عقل و منطق و توسعه بینش ذهنی و یافتن پاسخهای صحیح هر پدیده ای ؛ دست به توجیهات غیرعقلی و مغایر با خرد انسانی زده و بازار مکاره دیگری بنام خدای نشسته در عرش و نمایندگان سودجوی او باز کرده ایم...

در پایان باید بگویم من معتقدم اگر جوامع انسانی دست به پالایش هر آنچه مغایر با وجدان بیدار انسانی و مغایر با خرد و عقل و منطق و بینش بالای ذهن انسان آزاد اندیش است بزنند و به جای اعتقاد و مبنا قرار دادن خواب و رویا و الهام و وحی و هر آنچه که فقط برای شخص مدعی سندیت دارد به عقل و منطق و خرد انسانی مشترک در بین انسانها متوسل شده و وجدان انسانی خود را نیز بیدار نگه داشته و به ویروس خرافات دینی و غیردینی آلوده نکنند آنگاه می توان امیدوار بود که روزی شاهد ظهور شرایطی نزدیک به مدینه فاضله مورد نظر همه انسانهای آلوده نشده به ویروس جهل باشیم.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:13  توسط آزاد انديش | 
هدف در بی نهایت

اين كودكان ، فرزندان شما نيستند.

آنها پسران و دختران زندگي در تمناي خويشند.

آنها از طريق تو مي آيند ولي نه از تو .

و با اينكه آنها با تو هستند ، بتو تعلق ندارند.

تو ممكن است محبتت را به آنها بدهي ، ولي نه افكارت را.

زيرا كه آنها افكار خويش را دارند.

تو ممكن است سرائی

  براي تن آنها بدهي ، ولي نه براي روحشان.

چرا كه روح آنها در خانه فردا سكني دارد ، كه ترا حتي در روياهايت به آن راهي نيست.

تو ممكن است سعي كني مانند آنها شوي ، ولي نخواه كه آنها را مثل خود كني.

براي اينكه زندگي به عقب باز نمي گردد و در ديروز هم در جا نمي زند.

 شما كمانهائي هستيد كه فرزندان شما همانند تير هاي سرشار از زندگي، از آنها پرتاب مي شوند.

كماندار ،هدف را در بي نهايت مي بيند. او با توان خويش شما را خم مي كند تا تير هاي او تند و دور بروند.

پس شادمان مي بايدتان خميدن در دستهاي كماندار،

چه او هم شفيق تيرست كه ميرود و هم رفيق كمان كه مي ماند.

انسان غريزه اي  دارد به نام كنجكاوي و يا جستجو گري حقايق كه با عقل و درايت عمل ميكند۰

يعني اگر كسي به چيزي شك كند ، در آن موضوع كاوش خواهد كرد و اگر در مفهومي تحقيق نمايد ، يقينا آنرا كامل تر خواهد كرد۰

به همین دلیل است كه آخوندها " بخصوص قشر تند رو آنها " مي گويند " در هر موضوعي ميتوان شك كرد مگر در دين ! ، چون در دين ، هدف  ( يقين) است و ايمان موقعي ايمان است كه توام با يقين باشد..." .. پس شك كردن در دين از نظر (اينها) كار درست و خوبي نيست چرا كه با شك كردن در دين ميتوان به حقايق بيشتر و بهتري رسيد و آن وقت است كه دكان سوداگران " خرافه " بسته و تخته ميشود.....

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:58  توسط آزاد انديش | 
پرسشگری

دنیایی که  یک موجود کامل آنرا خلق کرده است باید ویژگیهای ممتازی را داشته باشد. آیا دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم اصلاً شباهتی به چنین دنیایی دارد؟ در دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم بطور روزمره تعداد زیادی از انسانها در تصادفات کشته میشوند، جنگ ها، ترور، شکنجه، بیماری های مرگ آور، ویروس هایی که ناگهان همگانی میشوند، زلزله، طوفان، سیل، فوران آتش فشانها، برخورد سنگهای آسمانی، دیوانگی، گرسنگی و هزاران هزار نوع دیگر از بلایای طبیعی و غیر طبیعی هر روزه موجب بروز شر فراوان بر روی زمین میشوند.

اپیکروس فیلسوف یونان باستان در رابطه با وجود بلایا و حاکمیت شر گفته است:

"یا خداوند میخواهد شر را از میان بردارد و نمیتواند

یا اینکه او میتواند، اما نمیخواهد

یا اینکه نه میتواند و نه میخواهد

اگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است

اگر میتواند اما نمیخواهد پس نابکار است

اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شر را براندازد، پس چگونه است که شر در جهان هنوز وجود دارد؟"

                       ****************

پرسشگری ویژگی سازنده  و مهم انسان است، چون ما را به خِرَد علمی راه می برد ، تا جایگاه خود را در جهان بشناسیم و دانش و فهم بشری را هرچه  پربارتر سازیم. علم  به طور  گسترده ای شکاکیت را به کار می گیرد. شکاکان به تئوری ها و فرضیه ها شک دارند مگر اینکه بتوانند شواهد کافی برای اثبات آنها بیابند. شکاکان در مورد مبانی دین نیز شک می کننداما در واقع شکاک درباره ی دین، نه جزم اندیش است و نه پیشاپیش مدعاهای دین را باطل می شمارد؛ بلکه فقط تا وقتی که شواهد کافی وجود نداشته باشد، نمی تواند ادعاهای مربوط را بپذیرد.

وظیفه اثبات وجودخدا با دلایل وشواهد متقاعدکننده برعهده ی معتقدان به خداست. ایمان  در این رابطه به تنهایی کافی نیست، چرا که ایمان ادیان مختلف با هم سر سازش ندارند؛ توسل به ایمان برای تأیید عقایدخود به این دلیل خطاست که متکی بر شیوه ی ریاکارانه ی "خواست باور کردن" است. اگر این شیوه قابل قبول باشد،هرکسی حق دارد هرچه را که می خواهد و میلش می کشد باور کند.بنابراین یک انسان خردورز قبل ازپذیرش هرفرضیه یا عقیده ای نیاز به دلیل و مدرک خردمندانه دارد و همواره آماده ی تحقیق است و هرگاه مدرک یا استدلال جدیدی بیابد، آماده است تا بیشتر تحقیق کند  و  اگر لازم   شد    عقیده ی خود را  تغییر  دهد. یک انسان  خردگرا  توسل  به  ایمان، سنت ها ، رسوم، شهود، اشراق و گزارش های تایید نشده در مورد معجزه و وحی را فاقد اعتبار می داند و ترجیح میدهد قضاوت در مورد چیزهایی که دلیل کافی برای آنها وجود ندارد را به تعویق بیندازد. منطق او  در این موارد حقیقتاً لاادری است اما ذهن خود را برای تحقیق بیشتر باز نگه می دارد.

پرسشهای زیر از جمله پرسشهایی است که یک خرد ورز جهت شروع تحقیق خود در مورد خدا و دین با آنها شروع می کند :

1-     آیا خدا  به معنای متعالی آن وجود دارد؟

2-    اگر نتیجه تحقیق در مورد سوال یک مثبت باشد آیا عامل جبر و نیاز و یا هر عامل  تاثیر گذار دیگری در خلقت توسط خدا نقش داشته است؟

۳-    آیا خدا دلیل و هدفی برای خلقت داشته است ؟

۴-     آیا  ارزشهای اخلاقی صرفا از خدا ناشی می شوند؟

۵-    آیا  فقط ایمان به خدا موجب رستگاری ابدی می شود؟

۶-    و اینکه آیا بدون اعتقاد به خدا نمی توانیم خوب باشیم؟ 

(برگرفته شده از سایت سکولاریسم برای ایران با تلخیص و تغییر)

 

تصویر بالا از یک کودک سودانی گرفته شده است که از گرسنگی در حال مرگ است و لاشخوری منتظر مرگ او است تا بتواند او را بخورد. این عکس جایزه بهترین عکس را دریافت کرد اما کوین کارتر (Kevin Carter) عکاسی که این عکس را گرفته بود بعد از چند روز از دریافت این جایزه از فرط افسردگی خودکشی کرد. اگر شما در آن  صحنه حضور داشتید  آیا به این  کودک کمک  می کردید ؟ آیا به نظر شما خدا نمیتوانست به این کودک کمک کند؟

و گوشه ای دیگر از عدالت الهی:

توجه : وبلاگ گنگ خواب دیده نکته نظراتی در ارتباط با موضوع مطرح شده از جناب دکتر ملکیان درج نموده که نقد این پاسخ در پست بعدی درج خواهد شد.برای خواندن نظرات آقای ملکیان    اینجا  کلیک فرمایید.

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:34  توسط آزاد انديش | 
آگاهی ، سرآغاز آزادی
چگونه کسی میتواند خواستار چیزی باشد که نداند چیست ؟

اگر نوشته ای را میخوانیم ویا سخنی را میشنویم با بهره گیری از خرد انسانی خویش، نویسنده وگوینده واندیشه اش  را شناسائی می کنیم تا چشم وگوش بسته به نوشته ها وسخنان فریبنده کسی گردن ننهیم .اگر چنین کردیم به روشنی درمی یابیم که آن نوشته راچه کسی نوشته و چرا نوشته  ویا آن سخن را چه کسی گفته وچرا میگوید . آنگاه است که میتوانیم با چشمان باز وهشیارانه گام درمیدان نبرد سهمگین زندگی  امروزی جهان بنهیم .

بسیاری از مفاهیمی که  از دیروز تا به امروز به شکل های گوناگون همچون سخنرانی و موعظه و نمایش و شعر و داستان و حدیث و آیه و روایت ،  به ما گفتند وبه مغز واندیشه ما فرو کردند  در واقع بدون استفاده از عقل و خرد انسانی خود باور کرده و به عبارت صحیح آنها را چشم وگوش بسته ونا آگا هانه پذیرفته  وبکار بسته ایم و حتی  کوچکترین واکنشی هم از خود نشان نداده و نمی دهیم.متاسفانه  در عصر انفجار اطلاعات نیز بسیاری از مردم که حتی توانایی دسترسی آزاد به جریان اطلاعات را دارند باز از همان راه حل ساده یعنی  اطاعت محض و کورکورانه  و باور ساده لوحانه تبعیت می کنند. اگر هرگز نکوشیم  درنخواهیم یافت مفهوم واقعی  آنچه را که میخوانیم و می شنویم و می بینیم

بطور حتم بر كسي پوشيده نيست كه خرد محصول قوه فهم انساني و خرد گرا نيز به كسي اطلاق مي گردد كه ازاين استعداد بتواند بنحومطلوبی استفاده كند . البته بطور حتم انسانها از نيروي عقلاني خود استفاده مي كنند ولي در اينجا بحث بر سر خرد گرايي در مسائل ريشه اي و معنایی رویدادها مطرح است و نه عقل سوداندیش و منفعت طلب آدمی..

 کوتاه سخن اینکه خرد اوج جستجوی انسان برای دست يابی به حقيقت است وبرای او انسجام درونی، غنای معنوی وصلح وآرامشی را به ارمغان می آورد که به عنوان مشعل فروزانی عمل می کند که فرا راه غايت وهدف نهائی زندگی اش قرارمی گيرد. انسان خردمند همواره به دنبال يافتن علل و جوهر پديده ها و بررسی همه جانبه شان است.دراين رابطه الکساندر پوپ درمقاله"درباره ی انسان" خاطرنشان ساخته است:

"چيست خردمند بودن؟

اينکه بدانی چقدر اندک می توانی بدانی

اينکه لغزش ديگری را ببينی

 واحساس کنی که ازآن خودت است."

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:32  توسط آزاد انديش | 
گرخدا بودم